این روزها
دخترک نارنینم، هر روز که میگذره شیرین تر و بامزه تر از روز قبل میشی. این روزها با اون زبون بچه گونه ی شیرینت که اصلاً هم مفهوم نیست تلاش میکنی حرف بزنی و با تکون های دست و صورتت منظورت رو به ما برسونی. وقتی داری با هیجان برام حرف میزنی و چیزی رو تعریف میکنی، عاشق چشمهای گرد شده و لبهای بامزتم. من هم سرم رو به نشونه تایید تکون میدم و ازت میخوام تا بقیه داستانت رو برام تعریف کنی. عاشق تاب بازی هستی و خیلی بامزه تا تا ابازی (تاب تاب عباسی) رو به زبون بچه گونه خودت میخونی. عزیز دل مامان خیلی خواستنی و خوردنی شدی. خیلی وقتها دوست دارم بگیرمت توی بغلم و محکم فشارت بدم.
![]()
چند روز پیش برای خرید رنگ انگشتی به شهر کتاب رفتم. برای دخترم یه دفتر نقاشی، پاستل و رنگ انگشتی گیاهی گرفتم که اگر توی دهانت گذاشتی، ضرری برات نداشته باشه. با هم کمی نقاشی کشیدیم و اسم هر کدوم از رنگ ها رو برات گفتم، ولی از اونجائیکه کمتر به کشیدن روی کاغذ علاقه نشون میدادی و بیشتر پاستل ها رو گاز میزدی. فکر کردم هنوز برات زود باشه و تصمیم گرفتم اونها رو جمع کنم و کمی که بزرگتر شدی دوباره بیارمشون و با هم نقاشی بکشیم.
دیروز با بابا به نمایشگاه بازیهای سنتی که توی کانون پرورشی فکری کودکان حجاب برگزار شده بود رفتیم و کلی عروسک نمایشی، کتاب و اسباب بازی برات خریدیم. امیدوارم بتونی از همه اونها به نحو احسن استفاده کنی.



این روزها 








